6 ماهگی!
زیباییهای تورنتو را به مرور زمان بیشتر درک میکنم. تا حالا فکر میکردم زیبایی های فصلها فقط در ایران معنا پیدا میکنه ولی تورنتو واقعا در هر فصلی زیبایی ها و جذابیتهای خودش را دارد. قدم زدن در کوچه پس کوچه هایی که برگهای رنگارنگ افرا زمین و درختاش را پوشونده واقعا لذت بخشه. (یاد پیاده رو خیابان ولیعصر به خیر مخصوصا حاشیه پارک ملت تا تجریش. کلی خاطره دارم.) علی رغم تصورات قبلیم زمستان اینجا هم زیباست. البته فکر میکنم پاکی هوا و آرامش و خلوتی خیابونها و مردمش در درک زیباییها موثر است. دیروز هوا -3 بود ولی زمین بازی پارک پر بچه بود و بازی میکردند. به علاوه فعالیتهای اجتماعی و ورزشی طوری برنامه ریزی شده که مردم برای رسیدن هر فصلی خوشحالند و منتظر. مثلا از اوایل سپتامبر فروشگاها پر بود از وسایل تزئینات پاییزی و گلهای زیبای پاییزی (هم خشک هم طبیعی) و به محض اتمام هالوین تمام اون وسایل جای خودش را به درختهای کریسمس و تزیینات زمستانی داده و همینطور بازار خریدهای کریسمس از حالا پر رونق شده. حال و هوای مال ها من را یاد خریدهای شب عید مردم میندازه. فقط مشکل اینجاست که کانادایی ها کمی عادتهای مرغی دارند. مثلا روزهای عادی مال تا 9 شب بازه و شنبه یکشنبه تا 6 یا 7. بر عکس ما که یادمه شبهای عید خیلی جاها تا نصف شب یا حتی شبانه روزی باز هستند. مخصوصا خانواده ما که ایران عادت داشتیم که شب بیرون بریم هنوزم ساعتهای کار فروشگاههای اینجا برامون جالب نیست. یادمه مثلا تازه ساعت 10 شب میرفتیم پارک یا رستوران یا حتی دید و بازدید. ولی اینجا اینطوری نیست. مخصوصا حالا که 4/5 شب میشه. همه جا شب سوت و کور میشه.
چند وقت پیش شرایطی پیش اومد که چندین دوست تازه را دیدیم، بعضی از دوستان مجازی را هم دیدیم که واقعا دیدنشون برام هیجان انگیز و خوشحال کننده بود. واقعا از آشنایی بیشتر و دیدن دوستان جدید خوشحال شدم. ولی وقتی که فکر می کنم بعضی از خواننده های احتمالی من را از نزدیک دیدند دیگه برام محیط وبلاگ مثل سابق نیست. اینجا من به جز اطلاعات محدودی که داشتم چیزهای دیگه هم مینوشتم. غر غر میکردم، انتقاد میکردم، خوشحالی میکردم و بیشتر احساسات و حرفهای قلبیم را مینوشتم ولی الان دیگه اینطور نیست. برای غر زدن باید به فکر جای دیگه ای باشم. ولی از شوخی گذشته دیدن دوستان مجازی واقعا تجربه شیرینی است.
تا یادم نرفته بگم که دوستانی که در شرف اومدن هستند سعی کنند علاوه بر مدارک تحصیلی، سرفصل دروس دانشگاهی را هم ترجمه کنند. البته در بعضی موارد نیازی نیست که به دارالترجمه بدهید. من که اینقدر غلط های ناجور در لیست ریز نمراتم پیدا کردم که مخم سوت کشید. هرچقدر که سفارش کنی و چک کنی باز هم به قول "هوم*ن خلع*ت بری" یکی دو جاش درمیره. البته تحقیقات لازم را انجام بدهید و بدانید که مدارک را برای ارزشیابی به کدام موسسه خواهید داد. در ضمن هزینه دارالترجمه اینجا خیلی خیلی بالاست. از مدرک و ریز نمرات و سابقه کاری بیش از یک نسخه ترجمه کنید بیاورید بهتر است.
راستی چند وقت پیش یک اتفاق بدی برای یکی از دوستان خیلی خوب ما افتاد که واقعا همه ما را ناراحت کرد. اینجا مینویسم تا به سهم خودم اطلاع رسانی کرده باشم تا دیگران مراقب باشند. دوستان کانادایی میدونن که جلوی درفروشگاه آیکیا یک محیط کوچک برای بازی بچه ها هست که مسولینش بچه را از شما تحویل میگیرند برای مدت حدودا 40 دقیقه تا خریدتان را با خیال راحت انجام بدهید. بچه در استخر توپ بازی میکند و با وسایل بازی مختلف سرگرم است. من هم معمولا دیدم اغلب خانواده ها به اینکار تمایل دارند و حتی صرفا جهت بازی بچه در فضای پارک کوچک سرپوشیده به این فروشگاه مراجعه میکنند مخصوصا حالا که هوا سرد شده. دوست عزیز ما دختر کوچولوی نازش را به پارک میسپارد . بعد از چند دقیقه باهاش تماس میگیرند که بچه آسیب دیده. وقتی مراجعه کرده دیده که تمام دست و صورت و لباس بچه خونیه. گوشت انگشتش آویزونه و داره به شدت گریه میکنه. والدین بچه را به داخل محوطه پارک راه ندادند. بچه را تحویلش دادند تا دست و صورتش را بشوید و با آمبولانسی که خودشان خبر کرده بودند رهسپار بیمارستان میشوند. قسمت خنده دارش اینه که تو اون هیری ویری راننده آمبولانس به پدر بچه گفته که اوهیپ هزینه آمبولانس را کاور نمیکنه و باید 50 دلار به من بدی. آمبولانس بچه را به بیمارستان نه چندان خوبی به فاصله چند دقیقه ای فروشگاه برده.با مسائلی که در بیمارستان اتفاق افتاده من فکر میکنم سیستم درمانی رایگان کانادا فقط به درد عمه جان بنیانگذارش میخورد. علی رغم میل باطنی مجبور شدند تا مدتی تحت درمان پزشکان آن بیمارستان باشند که گویا در شرایط اورژانس عملکرد خیلی ضعیفی داشتند. به علاوه علی رغم اینکه انگشت بچه شکسته بوده گچ نگرفتند. فقط بخیه و پانسمان. پرونده پزشکی هم که طبق قوانین اینجا دست بیمار داده نمیشه. اونها نهایتا بعد از چند هفته بیمارستان را عوض کردند ولی دریغ از یک دلجویی خشک و خالی از طرف فروشگاه و مدیریتش. رایگان بودن سیستم درمانی گاهی فقط به مشکلات روحی آدم اضافه میکنه. خود من به شخصه اگر (دور از جون) در چنین شرایطی قرار میگرفتم حاضر بودم هر مقدار پول لازم باشه بدم تا مشکلی برای سلامت خانواده ام پیش نیاد. حتی اگر ایران بود میشد پرونده را به پزشک فوق متخصص مورد نظرت هم نشون بدی ولی اینجا تازه بعد از 3 هفته تونستند از دکتر متخصص وقت بگیرند. به هر حال این را نوشتم تا یادمان باشد اینجا نه بچه خدایی میکند نه کسی به داد آدم میرسد. ما پدر مادرهای مهاجر هم ابزاری هستیم برای سرمایه گذاری و پرورش بچه ها برای آینده روشنتر کانادا.
نتیجه مدتها سکوت این میشه که کلی حرف را یکجا باید بزنم. شاد و پیروز باشید.
ایمان دارم که برای کشف اقیانوسهای جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم. زیرا این جهان جهان تغییر است و نه تقدیر. با خانواده مهاجرت کرده ایم با چشمانی باز. باشد که در اینسوی کره زمین زندگی بهتری بسازیم و آینده ای صد چندان بهتر برای فرزندمان که امیدوارم هیچ باد ناجوانمردی دنیای زیبایش را از هم نپاشد.