چند روز پيش وارد دهه چهارم زندگيم شدم. احساس خوشايندي نيست ولي خوب ديگه عمر آدم ميگذره ديگه. به بسياري از آرزوهام در دهه سوم زندگيم رسيدم. برام اتفاقاتي خيلي مهم و سرنوشت سازي افتاد. اتفاقاتي كه شايد همه اش براي خيلي ها در طول زندگي طولاني مدت بيفته. خيلي كارها كردم. حالا كه به گذشته نگاه ميكنم خودم هم باورم نميشه. به هر حال از سي سالگي وارد يك دنياي جديد خواهم شد. اميدوارم سرزمين جديد هم با دل ما راه بياد و براي ما ميدون مبارزه خوبي باشه.

چند روز پيش دنبال خريد دلار با بليطهامون بوديم كه چند نكته جديد فهميدم. يكي اينكه نفري 2 هزار دلار ميدهند يا معادلش يورو. دوم اينكه جديدا  هم روي بليط مهر ميزنند و هم روي پاسپورت. سوم اينكه تا هفته پيش بعضي صرافيهاي بانكهاي خصوصي تا 3000 دلار هم ميدادند كه طبق بخشنامه جديد به افرادي كه ويزاي اقامتي دارند تنها 1000 دلار ميدهند. خلاصه اينكه هر دم از اين باغ بري مي رسد. دلار كانادا هم هر روز بالاتر ميره.

اين روزها كه ديگه تقريبا روزهاي آخر محسوب ميشه هيچ حس خاصي ندارم. اصلا و ابدا احساس دلتنگي نميكنم ولي هنوز اونجور كه بايد جمع و جور نكردم و اين عصبيم ميكنه. بعضي وقتها خواب ميبينم كه رفتم كانادا و خيلي چيزها را همراهم نبردم يا خيلي مسائل برام گنگه و نميدونم كه چيكار كنم و اين ناراحتم ميكنه.

چند روز پيش داشتم اسباب بازيهاي بچگيم را جا به جا مي كردم كه با ديدن عروسكها و باربي هام كلي ذوق زده شدم. چقدر تميز و مرتب بسته بندي كرده بودمشون. و خيلي خيلي دلم براي بازي كردن باهاشون تنگ شده. حيف كه ديگه نميتونم باهاشون بازي كنم. شايد فقط بعضي از خانمها درك كنند كه من چي ميگم. روزهايي كه فارغ از همه مشكلات با بچه ها بازي مي كرديم. ساعتها با باربي ها مشغول بوديم و واقعا كيف مي كرديم. خدايي اصلا دلم نمياد اينها را رد كنم. دنيايي از خاطرات بچگي من توي عروسكهامه. هنوزم عاشقشونم و حس مي كنم باهام حرف ميزنند. نميدونم چيكار كنم. امان از خاطرات اونهم از نوع نوستالژيكش.

اين هم از حال و هواي اين روزها. باز هم اگر بتونم تا قبل از رفتن مينويسم. انرژي مثبت يادتون نره.